ایرانیان ؛ نگاهبانان عشق

مارا می بینند/ خاطرات سفر گردشگران خارجی به ایران/ خانم “کوچون” یک دانشجوی سنگاپوری است که در رشته تاریخ خاورمیانه و آسیای میانه در امریکا تحصیل می کند و درحال حاضر برای گذراندن یک دوره زبان فارسی در ایران به سر می برد. او در مقاله ای که در روزنامه مالایی میل مالزی انتشار یافته با توصیف مشاهداتش از مردم ایران، ایرانیان را نگاهبانان مهر می نامد.
او که مشغول زبان آموزی است در مقاله خود اشاره کرده است که این سومین بار است که از سال 2010 به ایران سفر می کند و به مخاطبانش می گوید: “حتما شما راجع به مهربانی (kindness)ایرانی ها زیاد شنیده اید. kind در زبان فارسی به معنای “مهربان” است که از نظر لغوی ترکیبی از دو کلمه مهر (love) و بان (guardian) به معنای نگاهبان است. ”
Choon-Hwee
او که در مقاله خود اشاره به رابطه یک پدر و دختربچه اش که به خاطر شیطنت کودک مجبور شده اند در مترو با هم وارد واگن زنانه شوند، دارد و به راحت و ساده ارتباط برقرار کردن آنها با یک خارجی می پردازد، پس از توصیف مهمان نوازی ایرانی ها می گوید: “همیشه از خودم می پرسیدم وقتی تحریمها برداشته شده و در ایران به روی جهان گشوده شود جامعه ایرانی چه تغییری خواهد کرد؟ و پاسخ این سوال به طور غیر منتظره ای در مترو به سراغم آمد: آن دختر کوچک وقتی درب های قطار باز شد و پدر خواست اورا پیاده کند آن شرم و حیایی را که در مقابل من از خودش نشان داده بود فراموش کرد و شروع کرد به دست و پازدن و فریاد!”
نوشته کامل را در لینک روزنامه بخوانید.
ترجمه بخش نخست مقاله (با سپاس از مترجم محترم) …
“مترو خیلی شلوغ بود و من که سوار واگن خانمها شده بودم داشتم برمیگشتم به خوابگاه که دختر کوچولویی رو رد ایستگاه دیدم. این دختر کوچیک که عینک ته استکانی ای هم به چشمش بود, با اصرار زیادی مدام دست پدرش رو که اتفاقا مرد بزرگ جثه ای هم بود از لابلای خانوم هایی که میخواستند سوار قطار بشن میکشید و دل تو دلش نبود که در این بین جایی برای خودش و پدرش باز کنه و در واقع پدر رو هم به همراه خودش در این واگن(مخصوص خانمها) سوار قطار کنه تا اینکه …. در ناگهان بسته شد! اما این پایان ماجرا نبود. دست بر قضا درهای قطار یک بار دیگه باز و بسته شدند و در همین حین دختر با عجله فروانی پرید تو بغل من و به همراه اون پدرش هم به ناچار و با سرعت داخل شد. درها بسته شدند و قطار شروع به حرکت کرد و پدر خطاب به دخترش که حالا راضی به نظر میرسید گفت : ولی من نمیتونم اینجا باشم! و با حالتی معذب نگاهی که زنانی انداخت که بعضی هاشون با خنده ای تعجب آمیز این اتفاق رو نظاره گر بودن. یکی از خانومهایی که در نزدیکی من بودن شروع به نوازش این دختر موطلایی کرد که به نظر میرسید بالعکس این که آقایون در چنین محیطهایی دور خانومشون نوعی حلقه محافظتی تشکیل میدن, او هم داشت چنین رفتاری رو برای پدرش که مرد بزرگسالی بود انجام میداد!! :))) در همین حین نگاه دخترک به من هم افتاد…تنها چهره خارجی ای که اون اطراف دیده میشد. بعد از کلی نگاه های زیرچشمی کنجکاوانه بالاخره پدر یواشکی به دخترش گفت : به خانومه سلام کن :))) دخترک چشمانش رو که از پشت اون عینک زخیم درشت تر دیده میشد به من انداخت , دستشو به طرفم دراز کرد(برای دست دادن) و به انگلیسی بهم گفت سلام. شما اهل کجایین؟! :))))”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>